تبليغاتX
شبی از شبها
هرچه به روز جمعه مورخ ۸/۸/۸۸ نزدیک می شدیم، بیشتر دلتنگ دوستانم می شدم. همکلاسی های قدیمی که ۸ سال بود آنها را ندیده بودم. گرچه با عده ای به صورت تلفنی تماس داشتم اما شدیدا مشتاق دیدارشان بودم. روز فارغ التحصیلی قرار گذاشته بودیم که ۸ سال بعد دور هم جمع بشویم. فکر نمی کردم که کسی این قرار را به خاطر داشته باشد اما این طور نبود...

 زمانی که یکی یکی بچه ها از راه می رسیدند، لحظه زیبا و به یاد ماندنی بود. بعضی ها آنقدر تغییر کرده بودند که نمی شناختمشان، بعضی ها درست مثل روزهای دانشکده بودند و حتی فردی هم که انگار همین دیروز از هم جدا شدیم، خونسرد و راحت بود( اگر خودش نداند، حتما بقیه می دانند چه کسی)

روز قشنگ و به یاد ماندنی بود. روزی که انگار همه عهد کرده بودیم تمام دغدغه ها و مشکلاتمان را فراموش کنیم و به یاد آن روزهای بیخیالی و خوشی، روزی شاد برای یکدیگر رقم بزنیم. روزی که دوباره دوستیمان را با هم تجدید کنیم و به امید دیداری دوباره در ۳/۳/۹۳ از هم جدا شویم .           

                                                      

  

+ نوشته شده توسط شیرین در شنبه 1388/08/23 و ساعت 6:30 بعد از ظهر |
انگار زمان برای یک لحظه متوقف شد، شاید هم برای همیشه. فقط آخرین کلماتی که بر زبان برادرم جاری شده بود در گوشم زنگ می زد. چندین و چند بار آن را در ذهنم تکرار کردم تا شاید معنای دیگری بیابم به جز آنچه از آن به دست می آمد. اما افسوس که نشد. شاید هم نتوانستم. مثل هزار کار دیگری که از پسش بر نیامده بودم. تا رسیدن به منزل که آن سوی دنیا بود و دوردست، بارها و بارها تمام اتفاقات چند روز گذشته را مثل قطعه های بهم ریخته یک پازل کنار هم گذاشتم تا به نتیجه ای برسم اما باز هم نتوانستم...

خانه، آن خانه همیشگی نبود. همه بودند و او نبود. میان آدمهایی که به سویم می آمدند به دنبالش می گشتم اما تنها صورتش را در قاب عکسی دیدم روی طاقچه. بقیه سیاه بود، لباسها، در و دیوار، زمین، آسمان و به ناگاه ...همه چیز...

صورتش آرام و معصوم است و مثل همیشه پاک. پاکی که نشانه ای است از خلوص و پاکی درونش. وقتی صورتش را می بوسم تمام خاطرات با او بودن برایم تکرار می شود. گمان نمی کردم رفتنش اینقدر آرام و ساده باشد. می خواهم بلند شوم و برای همه کسانی که او را نمی شناسند بگویم که او که بود و چه کرد. اما... دوباره همه چیز سیاه می شود.

نه به صدای نوحه سرا که از مظلومیت حسین می گوید گوش می دهم و نه جملات تسکین دهنده دیگران که دعوتم می کنند به صبور بودن و شاکر بودن. تنها به صورتش میان قاب عکس نگاه می کنم. انگار چشمانش را تنها به من دوخته است. نگاهش معنای خاصی دارد، درست مثل روزی که دوچرخه سواری را از او یاد گرفتم. وقتی متوجه شدم که پشت زین را رها کرده است، ترسان برگشتم و نگاهش کردم. یادم هستم با همین نگاه به من گفت: « وقتش رسیده که بدون کمک من رکاب بزنی. محکم باش و قوی. نگران نباش، درست است که دستم را از پشت زین برداشته ام اما تا همیشه از دور مراقب دوچرخه سواری ات هستم. »

حالا دیگر از او چند عکسی به جا مانده، حسرت همیشگی برای دیدار و یک دنیا از خاطره هایی که نه تکرار می شوند و نه به آنها افزوده می شود .... خاطراتی که گرچه آزارت می دهند اما هر روز تکرارشان می کنی تا فراموشش نکنی. چیزی درونم می گوید : « بگذار این تیغ تیزی که به جانت افتاده است، روحت را خراش دهد، آنقدر زخمت بزند تا تیزیش را از دست بدهد. زخمهای آدمی سرمایه اوست. سرمایه ات را با کسی قسمت نکن. داد و بیداد نکن، ساکت و صبور همه چیز را تحمل کن»

+ نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 1388/06/09 و ساعت 8:32 بعد از ظهر |

دوستی اولین واژه ای بود که از انسانیت به خاطر داشتم. اما چه افسوس که در خاطر داشتن رنگین کمان واقعیت را شبرنگ نمی کند. از خویش بریدگی ام را شبی ژرف می دانست که در طلسم تارش هر مفهومی گم می شود. پنبه ی سکوت می ریسیدم و لبخند تحویل می دادم. وقتی که سفالین کوزه ی وجودم را درهم می شکست و در حلقه های نفس شکن واژه های تندش برده وار زندانیم می کرد، گاهی بی امان به آغوش سپید گریه پناه می آوردم، های، های، چه فتنه هایی!

وقنی پنبه های پاک لبخندم را گردباد فریادش به آفاق مه آلود ناکجا می برد در پی اش به دشتهای پریاس آسمان نگاه گیج و ماتم  دوید. رعدی غریدن گرفت و طرح شوم وحشت در نگاهم بی مهابا بارش یافت. باور نمی کردم که مثل دریا موج موج عقده های تیره اش را به ساحل آرزوهایم می کوبید.

-          پنبه هایم کو ؟... صدای هق هق بارشم در میان کوهساران پیچید... خنده هایم کو ؟ ...

در غاری متروک تنم می لرزید. سپید موی دستی به گیسوانش فروبرد. نمی دانم شاعر بود یا بی گناه، اما لبریز بود دستهایش از عطر ماه، آنگاه که از پیشانیم گذر کرد. لب بسته و زانو لرزان ... باور نمی کنم روشنایی را، این پیشانی منست که می درخشد؟

دست خالی بازگشتم، آن شب نان حسرت به دندان کشیدم و با اشک خوابیدم، چه خیال انگیز بودم وقتی که مرا آکنده از ماه تاب می دیدند. هنگامی که شاه وار از خویش می خواندنم و من بازو گشوده در انتظار صبح صادق ثانیه شماری می کردم و او چه حسرت بی پروازی بر دلش نشست. نیم خفته بودم که ضحاک وارد شد، از همان غار آمده بود.

او بود.

او که لبخندم را دزدیده بود.

و من که روزی نامم شبی ژرف بود همکنون در آغوش شهزاده ی صبح بودم،  نه در پی پنبه های سپید لبخندم، که گرمای نسیم نفس های صبح، لطیف و نرم در دلم جاری بود.

+ نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه 1388/01/10 و ساعت 4:44 بعد از ظهر |

 

           You Always        

You always are there when I feel sad,
You always help when times are bad.
You always encourage me when I'm down,
You raised me to never frown.
You always are near when I'm far,
You always are in my heart.

 

 

+ نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه 1387/12/13 و ساعت 8:36 بعد از ظهر |
من اناری می کنم دانه،

با خودم می گویم:

« خوب بود این مردم،

دانه های دلشان پیدا بود ... »

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده توسط شیرین در سه شنبه 1387/10/17 و ساعت 7:55 بعد از ظهر |

 

 

Success is not the triumph over regress,
Success is the power to suppress.
Success is not the money or the fame,
Success is, knowing you are still the same.
Success is not the power or the pride.
Success is the knowing how to hide.
Success is not a gift or gain,
Success is accepting and believing in your name.
Success is not a point or goal to seek,
Success is, believing you have never reached the peak.
Success is ...


+ نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 1387/10/11 و ساعت 11:15 بعد از ظهر |
همیشه اسیر یک دایره بسته ام. مهم نیست که از چه زمان و چطوری شروع کنم، مهم این است که همواره انحنا را در مسیرم احساس می کنم. انگار تمام زندگی ام برای حرکت روی این دایره رقم خورده است. هر بار که از نقطه شروع حرکت می کنم، با خودم می گویم : « این بار با دفعات قبل متفاوت است، می بینی این دفعه خط صاف است، مستقیم رو به جلو ! » با شوق و انگیزه راهم را شروع می کنم اما چیزی نمی گذرد که انحنای خفیفی را در مسیرم احساس می کنم. اول فکر می کنم اشتباه می کنم اما ... هر چه انحنا بیشتر می شود، اضطراب من از اسارت در همان مسیر منحنی وار همیشگی بیشتر می شود.  با دایره می چرخم و می گردم بدون اینکه برای تغییر مسیر اختیار یا حتی راه حلی داشته باشم. به نقطه ۱۸۰ درجه که می رسم دیگر مطمئن هستم که روی همان دایره قدیمی ام. غصه آنچه گذشت آزارم می دهد اما خودم را نمی بازم. مابقی راه تا نقطه ۳۶۰ درجه یا همان نقطه شروع، به این فکر می کنم که چه کنم تا دیگر به جای دایره روی خط راست حرکت کنم...

 می گویم : « آرزو دارم فقط یک بار حرکت کنم. حتی اگر نیم خطی باشد تا بینهایت، به نقطه ای نامعلوم...»

می گوید : « برای آنچه تاکنون نداشته ای، آن کسی باش که تاکنون نبوده ای. یک بار و برای همیشه آنقدر شهامت داشته باش که به محض منحنی شدن مسیر، از آن خارج شوی. خودت قطب نمای خودت باشی و به قیمت گم شدن و رها شدن، روی خطی حرکت کنی که خود می خواهی نه برایت خواسته اند. یک بار جسارت کن و دایره را قطع کن آنگاه می بینی با صاف کردن هر خط منحنی، می توان خط مستقیم ساخت...

گرچه مشتاقم که این بار هم این راه را بیازمایم اما نمی دانم چرا این بیت شعر هم در ذهنم تداعی می شود:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی                            عشق داند که در این دایره سرگردانند

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1387/09/27 و ساعت 8:20 بعد از ظهر |

هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شوم، یادم به حرف رییس سابقم می افتد که می گفت با خودتان بگویید من بزرگترین انسان روی زمین هستم که برای انجام مهمترین کار دنیا از خانه ام خارج می شوم. توی آینه که نگاه می کنم این جمله را تکرار می کنم و تلاش می کنم که دیروز را دیروز بدانم و فراموش کنم. با یک دنیا اراده و انرژی از خانه خارج می شوم، به امید اینکه امروز روزی باشد متفاوت از روزها و ماهها و سالهایی که گذشت...

چند روز دیگر قرار است به مناسبتی رییسمان سخنرانی داشته باشد. به همین منظور همه کارشناسان را توی اتاقش جمع می کند و بعد از یه مقدمه چینی مفصل از همه میخواهد که یک گزارش کار از چند سال گذشته فراهم کنند؛ البته با رویکرد مثبت !! همین چند کلمه برایمان کافیست تا بدانیم باید گزارشی تهیه کنیم که با آن دل جماعتی را خوش کنیم. گزارشی که در آن نکات مثبت را هر چند کوچک بزرگ نشان دهیم و از کاستی ها هر چند بزرگ سخنی به میان نیاوریم. با اینکه باید در این کار خبره شده باشم اما باز هم گزارشم چند باری به اتاق رییس می رود و می آید تا به شکل دلخواه رییس در می آید، گزارشی که بویی از واقعیت نبرده است...« می تراود مهتاب؛ می درخشد شبتاب؛ نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک؛ غم این خفته چند؛ خواب در چشم ترم می شکند» ضعف مدیریتی مدیران و روسایی که برای مدیریت تربیت نشده اند، تیشه ای است که هر روز بر پیکر سازمانمان ضربه می زند. هر از چند گاهی وقتی مشکلات یک واحد به حدی می رسد که عیان می شود و اعتراض همه را باعث می شود، رییس بزرگ جای او را با کسی مشابه قبلی که قاعدتا بی تجربه تر از او هم هست عوض می کند. مدیر جدید ابتدا همه تلاشهای رییس قبلی را بی نتیجه می خواند، همه را خراب می کند تا از نو بسازد. مدت زیادی طول می کشد تا دلیل کارهای او را بفهمد و این درست زمانی است که باید جایش را به بعدی بدهد و برود. خط مشی، فرایند، برنامه عملیاتی، شرح وظایف و ... همه فقط نوشته هایی است که از بس آرمانی نوشته شده هیچ وقت جامه عمل نپوشیده و از آنها فقط برای گرفتن انواع ایزو و نشان افتخار و ... استفاده می کنیم. به راحتی با چند برگ نامه و مستندات ساختگی کلاه بر سر هیات های ارزشیابی و ممیزی می گذاریم و بین سازمان های رقیبمان که اگر از ما بدتر نباشند بهتر نیستند، مقام کسب می کنیم یا امتیازی می گیریم برای ارائه خدماتی که لایقش نیستیم. برای حل مشکلاتمان یا چشم به کشورهای دیگر می دوزیم و چشم بسته از آنها تقلید می کنیم یا اینکه فورا یک کمیته تشکیل می دهیم، بدون آنکه فکر کنیم که آیا کمیته های قبلی در انجام کارشان موفق بوده اند ؟!  دور و برمان پر شده از کمیته ها و تشکل هایی که فلسفه وجودیشان را حتی خودشان هم نمی دانند چه برسد به دیگران. فقط اعضایش چند مدتی یکبار جلسه ای تشکیل می دهند تا گزارشی !! برای ارائه داشته باشند. برای موفقیت در اینگونه سازمانی باید 1 درصد از وقتت را برای کار کردن و 99 درصد دیگر را برای نمایش کارهایت صرف کنی. آنچه هم در این میان گویا به دست فراموشی سپرده شده، فکر کردن است.« نگران با من استاده سحر؛ صبح می خواهد از من کز مبارک دم او؛ آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبرِ، در جگر لیکن خاری از ره این سفرم می شکند » یادم به زمان تحصیلم می افتد. تحصیل در دانشگاهی که برای ورود به آن باید چند سال زحمت می کشیدی. زمانی که  هنوز اینهمه دانشگاه غیر انتفاعی، پیام نور، علمی-کاربردی-تخیلی، آموزش از راه دور و غیره نبود که فقط با پرداخت شهریه های گزاف مدرک لیسانس و فوق لیسانس و دکترا  را به آسانی به دست بیاوری... سر کلاس های درس دانشگاه و درست همان زمان که به قول معروف دست چپ و راستمان را از هم تشخیص دادیم و سری تو سرها در آوردیم، همه امیدمان به این بود که دنیایمان را عوض کنیم. جامعه مان را از انحطاطی که دچارش شده نجات دهیم. از آن جمع همکلاسی پرشور و نشاط، عده ای به خارج از کشور مهاجرت کرده اند، عده ای گرفتار سیستم پیچیده و دست و پاگیر مملکتی شده اند و دارند سعی می کنند خود را با آنچه هست وفق دهند و عده دیگر از بیکاری خانه نشین شده اند ! « نازک آرای تن ساقه گلی؛که به جانش کشتم و به جان دادمش آب؛ ای دریغا به برم می شکند » گوشم از مشکلات اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و آموزشی جامعه مان پر است. نمی خواهم به یاد کورش کبیر و امپراطوری های ایران باستان بیفتم تا بدانم نیاکان ما که بودند و چه کردند، فقط ... به کجا می رویم؟« دستها می سایم تا دری بگشایم؛به عبث می پایم که به در کس آید؛ در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم می شکند »

+ نوشته شده توسط شیرین در جمعه 1387/09/08 و ساعت 9:28 بعد از ظهر |

To hear the whispered voice

Of another's heart

And understand unspoken words

Are talents of those lucky few

People who are precious to the world

That's why

The language of  friendship

Is not words but meanings

 

+ نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه 1387/08/05 و ساعت 6:31 بعد از ظهر |

 

البته... 

گفتم انسانها از نزدیک هم دورند!

اما چرا  آنقدر نزدیک به هم

 بایستیم که یکدیگر را نبینیم؟ 

مژه بر مژه! 

دورتر بایست!

شاید چشمانی دیدیم و شاید سیاهی بود میانمان...

شاید تصویر خود را بر سیاهی چشمانی دیدی!

شاید هم سیاهی در تصویر چشمانی باشی!

اینبار از دور نزدیکتریم...

بگو لبخندت از چیست؟

+ نوشته شده توسط شیوا در چهارشنبه 1387/07/10 و ساعت 0:24 قبل از ظهر |