تبليغاتX
شبی از شبها

شب است. شبی طولانی به بلندای شب یلدا و تاریک به سیاهی آسمانی که خدا چراغ ماه را برای همیشه از آن گرفته باشد. چادر سیاه شب کشیده بر سر، این منم رانده شده به یک جاده خلوت و سکوتی وهم انگیز... از کجا آمده ام ؟ به کجا می روم ؟ نمی دانم. تنها می دانم که همچون صدور فرمان « کن فیکون » در لحظه ای محکوم شده ام به رفتن. رسیدن را نمی دانم که تاریکی این جاده نشانی از آن نمی دهد. چشم دوخته ام به کورسویی که از دوردست ها می تابد. نور ضعیف و کم سویی که گهگدار می میرد و دوباره جان می گیرد.

لحظه ای وسوسه می شوم برای توقف؛ توقفی همیشگی. چرا طی طریق کنم در مسیری که نه ابتدای آن را می دانم و نه انتهای آن ؟ شاید این نور هم سرابی بیش نباشد و این شب و جاده، تنها کابوسی هولناک که ذهنم را بیمار ساخته است. کاش برگردم تا بلکه به آغاز برسم. پایم سست میشود و قدمهایم کند...

اما ... خدایا چه رازی است در این جاده، این سیاهی که اینگونه مرا به خود می خواند. گویی سحرم می کند. وادارم می کند به ادامه دادن... زمزمه ای مبهم زیر گوشم می خواند : « توقف ؟ به همین سادگی ؟ برو، ادامه بده ! پایان شیرین در انتظار راهنوردانی است که از سیاهی و سختی نهراسند. شاید پس از این پیچ آبادی ببینی. این سایه کوچک و لرزان که از دور به چشم می خورد، شاید سایه مسافری باشد، رهگذری، کسی که بتوان با او کلامی گفت از این سفر طولانی. کسی چه می داند که پشت این کوه بلند یا پس از گذر از این پل چه انتظارت را می کشد؟ شاید دیگر این جاده اینگونه سیاه، ساکت و ظالم نباشد. امید آنکه این نور خفیف که سوسوکنان علامتت میدهد، شعله گرم آتشی باشد که بتوان لحظه ای کنارش آرمید.»

 کسی چه می داند؟ شاید این جاده زمانی به جایی ختم شود و یا خورشید روزی از پشت این کوههای سرد و سخت طلوع کند و مرا از این سیاهی ابدی نجات بخشد. قسم به دستان گرم و مهربانش که آن روز قدر پرتوهای زندگی بخشش را هزاران بار بیشتر خواهم دانست و به شکرانه طلوعش بارها و بارها بر خاک همین جاده بوسه خواهم زد.

 آری شاید رفتن همیشه رسیدن نباشد اما برای رسیدن همیشه باید رفت.
+ نوشته شده توسط شیرین در جمعه 1390/09/25 و ساعت 5:35 بعد از ظهر |

برای آخرین بار ملتمسانه نگاهت می کنم و می پرسم : « حالا واقعا این کار لازم است ؟»

می گویی: « دفعه چندم است که می پرسی؟ این کار لازم است. برای آزمایش عشق من به تو و ایمان تو به من » و من سکوت می کنم و اجازه می دهم برای آخرین بار سیب را روی سرم تنظیم کنی و محکم شانه هایم را به درخت تکیه بدهی و تاکید کنی که تکان نخورم. بعد می روی و با فاصله ای که خودت از من تعیین کرده ای می ایستی. کششی به دستها و کتفت می دهی و بعد به آرامی کمانت را از روی زمین بر می داری. از حال من خبر نداری که چطور از درون می لرزم. مدت زیادی وقت صرف می کنی تا از میان تیرهایت، تیر مناسبی را انتخاب کنی. گهگدار هم نگاه کوتاهی به من می اندازی و دوباره تاکید می کنی که نباید تکان بخورم.

رفته رفته ترسم می ریزد. انگار به نقطه ای میرسم که احساس می کنم باید به تو اعتماد کرد. به عشق تو – که همیشه از آن دم میزنی- و صد البته به مهارتت در انداختن تیر. اگر عاشق باشی تیرت خطا نمی رود. تیری که می زنی به دل سیب فرو می رود و آنگاه من و تو می شویم اسطوره ی برای عشق و ایمان . تنم از لرزش می ایستد و تمام وجودم را آرامشی می گیرد که شاید ناشی از همین ایمان باشد. بالاخره تصمیمت را می گیری و تیرت را انتخاب می کنی. کششی به کمان میدهی و با دقت سیب روی سرم را نشانه می روی. بی اختیار چشمانم را می بندم و دلم را به عشق تو می سپارم....

 ناگهان صدایی می آید .... از جلو نظام ! آماده برای شلیک !!! چشمانم را که باز می کنم صحنه ای می بینم که باور کردنی نیست. به جای تو جوخه آتشی ایستاده آماده به شلیک ! نه خبری از سیب هست و نه از عشق. تنها من مانده ام با دستان بسته شده به تیرکی چوبی و ایمانی که برای تو ذره ای ارزش ندارد یا شاید هیچگاه نداشته است ! تو کنار جوخه ایستاده ای و بی رحمانه شمارش معکوس تیراندازی به من را می خوانی. زودتر از آنکه فکر کنم به عدد یک می رسی و بعد از آن دستور بی رحمانه آتش. آتش به سوی من به جرم ایمان داشتن. آنهم ایمان به عشق! در مقابل چشمان ناباور من سیلی از گلوله های داغ به سویم سرازیر می شود. از جای جای بدنم گرمای بیرون زدن خون را احساس می کنم. فریاد بلندی می کشم....

....و ناگاه از خواب می پرم. بالشم خیس است. از عرق یا اشک نمی دانم. مادرم سراسیمه بالای سرم می رسد. در آغوشم می گیرد و می پرسد : « چی شده شیرین ؟ خواب دیدی؟ » نگاه دردآلودی به مادرم می اندازم ومی گویم :« گمان می کردم خوابم اما انگارهیچگاه اینقدر بیدار نبوده ام. »

+ نوشته شده توسط شیرین در جمعه 1390/05/28 و ساعت 0:57 قبل از ظهر |

مدتهاست همین جا مانده ام. تکان نمی خورم. نه نوری، نه صدایی و نه تحرکی. هر از گاهی وزش باد، عده ای از برگ های خشک اطرافم را که تازه به وجود آنها خو گرفته ام با خود می برد؛ یا از زندگی من، یا از زندگی خودشان... هنوز امیدوارم که یکبار در قرعه کشی سفر بر شانه های باد برنده شوم، اما هر بار ناامیدتر از قبل بر جا مانده ام.

یادم می آید لحظه ای را که می خواستم از درخت جدا شوم. گرچه حسی در دلم می گفت باید بمانم اما وسوسه رها شدن لحظه ای رهایم نمی کرد. درخت با نگاه ملتمسانه اش و با زبان بی زبانی عاجزانه از من خواست که بیشتر روی شاخه بمانم. می گفت که قرار است در سایه من میوه های سالم و آبدار رشد کند.«یادت هست چقدر به رویش تو می بالیدم ؟ هنوز میوه ای درنیامده که داری از من جدا می شوي. بمان، هنوز وقت رفتن نیست.» اما من تنها به رها شدن می اندیشیدم.

معلق شدن در هوا، سبکی، بی وزنی، ... و بعد با نسیم آرام آرام سرخوردن و چرخیدن تا رسیدن به زمین. زمین؛ مقصد نهایی من.

برگهای اطرافم می گویند هنوز سبزم. شاید برای همین است که باد مرا به هیچ جایی نمی برد؛ حتی ناکجا آباد. شاید بارانی ببارد و من در آب گل آلود زیر درخت بگندم و بپوسم. شاید ضربه پای رهگذری مرا له و نابود کند. اما باد نمی تواند... شاید هجرت با باد پاداش برگ هایی است که تا زرد شدن با درخت می مانند.

هر وزش باد عده ای از برگ های خشک اطرافم را با خود می برد، یا از زندگی من، یا از زندگی خودشان و من ...  تکان نمی خورم.مدتهاست همین جا مانده ام.

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1390/04/08 و ساعت 7:59 قبل از ظهر |

بسیار راحت تر از آنچه تصور می کنی « هست »، « نیست» می شود. گاهی با یک تلنگر، با یک تغییر ناگهانی و ناچیز، گاهی با توقف یک لحظه ای قلبی که یک عمر کارش تپیدن و تپیدن بود، با خاموش شدن ذهنی که عمری روشن بود و هشیار، با بریده شدن رگهای دستی که با چشم بر هم زدنی خالی از خون می شوند و گاهی هم فروریختن دیواره های دوستی و اعتماد، با یک کلام، یک نگاه و یا حتی فکری که لحظه ای از ذهني می گذرد. آنچنان «نیست »می شود که باور نمی کنی روزی « هست» بوده است. می رود، ناپدید می شود و ... و فراموش می گردد. عجیب است فلسفه این زندگی و عجیب تر آنکه همیشه با وجود این « نیست » شدن ها زندگی همچنان ادامه دارد. گویی اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده است؛ روزگار با بی اعتنایی می چرخد و می گردد.

 اما همیشه راهی هست برای آغازی دوباره. برای دوباره روییدن از خرابه های آنچه « نیست » شد. گاهی می توان بنایی محکمتر از قبل ساخت از عشق و دوستی . و گاهی می توان از « نیست » شدن دیگری راهی ساخت برای حفظ یاد او و کمک به آنهایی که هنوز « هستند».  راهی برای دوام آوردن و کمک به بقای « هست » ها علیرغم « نیست » شدنها.
+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1390/03/11 و ساعت 7:17 قبل از ظهر |

می پرسم : « شناور بودن بهتر است یا شنا کردن ؟»

قبل از آنکه جوابم را بدهد،لبخندی می زند و لحظه ای مکث می کند.این شگرد اوست.در این سکوت چندلحظه ای( که گاه برای من ِ منتظر طولانی به نظر می رسد) مشتاق تر می شوم برای گرفتن جواب.

می گوید : « مدتهاست منتظرم این سوال را بپرسی، حالا چرا ؟»

می گویم : « از تنها فکر کردن خسته شده ام. بارها و بارها یکی از این دو را انتخاب کرده ام و هر بار پشیمان از انتخابم، دوباره  به نقطه اول برگشته ام و دیگری را برگزیده ام. عمرم تباه شد، پاسخ می خواهم؛ آنهم از تو »

می گوید :« فلسفه این انتخاب همین فکر کردن است. کمااینکه پاسخ واضحی هم برای این سوال نیست. باید دید خودت چگونه نگاه می کنی....»

می گویم : « شناور بودن را به خاطر آسان بودنش نمی پسندم. انگار همراه شدن با برگ و خس و خاشاک و هر چه سبک و بی وزن است، از وزن وجودیت هم می کاهد. چه حکمتی است در این آسودگی تن و بی خیالی فکر که قدرت عمل را از تو می گیرد و باری به هر جهتت می سازد ؟»

می گوید: « برای شناور بودن باید دل سپرد؛ باید عاشق بود. آنقدر عاشق که بتوانی چشمانت را ببندی و آنقدر مومن که تا مقصد بازشان نکنی. اما چه مقصد دریا باشد و چه باتلاقی لجن گرفته، ناچاری که راضی باشی و آرام. شناور بودن شجاعت می خواهد و ایمان. اینکه چون سنگی سخت و سرد در کف رود نباشی و چون برگی سبک بار و آرام به سرمنزل مقصود برسی.»

می گویم : « اما شنا کردن یعنی تلاش : مبارزه برای رسیدن. یعنی تصمیم. بیهوده نبودن و سرگردان نشدن. یعنی هدف داشتن. همین معنابخش غوطه ور بودن در آب نیست ؟ شنا کردن یعنی انتخاب...»

می گوید : « درست است اما برای شنا کردن هم باید اول شناور بودن را بیاموزی. شناگرانی که در مسیر آب شنا می کنند، به عبث اینگونه می پندارند که حرکتشان در آب مدیون حرکت دست و پایشان است. اگر برای چند لحظه آرام بگیرند، خواهند دید که باز هم در همان مسیر حرکت خواهند کرد، گو با سرعتی کمتر.»

می گویم : « و شناگرانی که خلاف مسیر آب حرکت می کنند ؟ »

می گوید: « مبارزانی که به هدف نمی رسند ! آنها غوطه ور بودن در آب را هم معنای مبارزه می دانند. گرچه ممکن است جابجا نشوند اما از مبارزه با جریان آب و از امواج کوچکی که مرتب به صورتشان می خورد و آنها را بعد از یک قدم جلو رفتن دو قدم به عقب برمی گرداند، لذت می برند. هرگاه هم از مبارزه خسته شوند، تسلیم می شوند، یعنی شناور...»

سکوت می کنم یا بهتر است بگویم سکوت می کنیم.... از جایم که بلند می شوم با تعجب نگاهم می کند. انگار انتظار نداشت که گفتگویمان به پایان رسیده باشد. وقتی مصمم بودنم را برای رفتن می بیند، با تعجب می پرسد :« بالاخره می خواهی شناور باشی یا شنا کنی ؟»

درست مثل خودش قبل از پاسخ دادن سکوت می کنم. وقتی آتش اشتیاق در عمق چشمانش زبانه کشید، می گویم : « خسته ام ... نه ایمان شناوری را دارم و نه قدرت شناگری. شاید خودم را به عمق آب ببرم و آنقدر بمانم تا غرق شوم. »

+ نوشته شده توسط شیرین در چهارشنبه 1390/02/14 و ساعت 7:53 بعد از ظهر |

« ميان بيگانگي و يگانگي هزار خانه است. آنكس كه غريب نيست شايد كه دوست نباشد. كساني هستند كه ما به ايشان سلام مي گوييم و يا ايشان به ما. آنها با ما گرد يك ميز مي نشينند، چاي مي خورند،‌ مي گويند و مي خندند. « شما » را به « تو » و« تو » را به هيچ بدل مي كنند. آنها مي خواهند كه تلقين كنندگان صميميت باشند. مي نشينند تا بناي تو فرو بريزد. مي نشينند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرا رسندهء نجات بخش هستند. آنچه بخواهي براي تو مي آورند، ‌حتي اگر زبان تو نخواسته باشد و سوگند مي خورند كه در راه مهر، مرگ،‌ چون نوشيدن يك فنجان چاي سرد، كم رنج است. تو را نگين مي كنند در ميان حلقهء گذشت هايشان. جامه هايشان را مي فروشند تا براي روز تولدت دسته گلي بياورند- و در دفترچه يادبودشان خواهند نوشت. زماني فداكاري ها و اندرزهايشان چون زورقي افسانه يي،‌ ضربه هاي تند توفان را تحمل مي كند؛ آن توفان كه تو را در ميان گرفته است. آنها به مرگ و روزنامه ها مي انديشند. بر فراز گردابي كه تو واپسين لحظه ها را در آن احساس مي كني مي چرخند و فرياد مي زنند : من ! من ! من !

بايد ايشان را در آن لحظه ي دردناك بازشناسي. بايد كه وجودت در ميان توده ي مواج و جوشانِ سپاس معدوم شود. باشد كه در گلدان كوچك ديدگان تو باغ بي پايان «هرگز از ياد نخواهم برد» برويد. آنگاه دستي تو را از فنا باز خواهد خريد؛ دستي كه فرياد مي كشد : من ! من ! من ! و نگاهي كه تكرار مي كند : من !

از ياد مران كه اينگونه شناسايي ها بيشتر از عداوت، انسان را خاك مي كند. مگذار كه در ميان حصار گذشت ها و اندرزها خاكسترت كنند. بر نزديكترين كسان خويش،‌ آن زمان كه مسيحاصفت به سوي تو مي آيند،‌ بشور !‌ تمام آنها كه ديوار ميان ما بودند انتظار فروريختن عذابشان مي داد. كساني بودند كه مي خواستند آزمايش را بيازمايند؛‌اما من، از دادرسي ديگران بيزارم. در آن طلا كه محك طلب كند، شك است. شك چيزي به جا نمي گذارد. مهر،‌آن متاعي نيست كه بشود آزمود و پس از آن،‌ ضربه ي يك آزمايش به حقارت آلوده اش نسازد. عشق،‌جمع اعداد و ارقام نيست تا بتوان آن را به آزمايش گذاشت. باز آنها را زير هم نوشت و باز انها را جمع كرد... »

                                                               برگرفته از کتاب « بار دیگر شهری که دوست می داشتم»

                                                                                    نوشتهء نادر ابراهیمی

+ نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 1389/05/11 و ساعت 8:6 قبل از ظهر |
وقتی زمان سفر ۱۸۰ درجه اش را تمام می کند و تو را به نقطه ای میرساند که میگویی: « سال گذشته همچین زمانی ... » احساس های متفاوتی را تجربه می کنی: شادی ، حسرت، خشم، غم... این روزها زمان مرا به لحظه های شومی رسانده که تنها می خواهم از آن فرار کنم شاید فراموشش کنم...روز پدر... ۱۱ تیرماه...خاطرات...خاطرات...

و امروز برای تو می نویسم پدر، که این روزها عجیب یادآور غصه هایی است که دیگران تصور می کنند آنها را پشت سر گذارده ایم. پدر، در این یک سال گذشته زمان و خاطرات بزرگترین دشمنانم بودند. هرگاه اراده کردم تا خود را تسکین دهم، خاطرات تو تمام ذهنم را پر کرد. گذر زمان نه تنها التیامی بر زخمهایم نبود که هر بار مرا به نقطه ای رساند که با دلیل و بی دلیل تو را به یاد بیاورم.

پدر، تلخی روزهای بی تو را زمانی چشیدم که تاریخ اعتبار سوگواری برای تو تمام شد. تنها ۴۰ روز برای یک بزرگ مرد، برای ۳۰ سال خاطره و برای یادی که فراموش نمی شود... پدر، روزهای سخت از زمانی آغاز شد که فراگرفتم غم فراغت را باید به عمق وجودم ببرم تا کسی آن را نبیند. از حضورش بی خبر باشند کسانی که با دانستنش زبان به نصیحت و ملامت باز می کنند. روزهای سخت، روزهایی که باید نقاب بر چهره خسته و نالانم بزنم و رل انسانهای مقاوم را بازی کنم و شبها فارغ از هر چیز و هر کس، مرثیه خوان کوچ تو باشم. چه دشوار است سکوت، زمانی که پر از حرفهای ناگفته ای و مجالی برای گفتنش نمی یابی و چه دشوار است فروبردن بغضی که همیشه در گلویت سنگینی می کند.   

پدر، می دانم که ترکم نکرده ای. در این یک سال بیش از هر زمانی با من بودی. مرگ تو، ما را از هم جدا نکرد، تنها به روح بزرگت کمک کرد تا زمان و مکان را در  هم نوردی تا همیشه تو را کنارم داشته باشم و گرمای دستان مهربانت را بر شانه ام احساس کنم. نبودت هم مثل حضورت سرشار از برکت است.تو ما را رها نکرده ای، به این ایمان دارم. اما پدر، دنیا بدون نگاه مهربانت، صدای دلنشینت و لبخند زیبایت، قفسی برایم ساخته است به نام زندگی.

+ نوشته شده توسط شیرین در جمعه 1389/04/11 و ساعت 8:0 بعد از ظهر |
همیشه به آخر سال که می رسم، به آنچه در این یک سال گذشت فکر می کنم. سعی می کنم از میان تمامی روزهایی که سپری شد، اتفاقات و تجربه های ارزشمند را به خاطر بسپارم تا در طول زندگیم بارها و بارها آن را تکرار کنم. امسال اولین سالی است که به جای آن دوست دارم بخشی از سال گذشته را پاک کنم و از یاد ببرم. اما می دانم بیشتر از هر اتفاقی، اتفاقات سالی که گذشت در ذهنم حک خواهد شد.

یادم هست سالهای گذشته چه ذوقی داشتم برای سال تحویل. انگاری قرار بود اتفاق مهمی بیفتد. سر سفره هفت سین کنار خانواده می نشستم و از میان آینه به صورت خندان همه نگاه می کردم. پدرم با صدای رسا دعای سال تحویل را بلند می خواند و ما همراه با او آن را زمزمه می کردیم. چقدر دلم برای فال حافظی که هرسال برایمان می گرفت تنگ می شود. علاقه خاصی به اشعار حافظ داشت. شمرده و آهنگین اشعار را می خواند و پس از اتمام در درک اشعارش کمکمان می کرد. بعد نوبت عیدی گرفتن می شد و دید و بازدید های عید. این روزها فکر می کنم آنچه ایام عید را برایم زیبا می ساخت احساس شعفی بود که در دلم داشتم. آنچه دیگر نیست و جای آن را حسرت روزهایی که گذشت، گرفته است.

بهار می رسد اما ز گل نشانش نیست

نسیم رقص گل آویز گل نشانش نیست

دلم به گریه خونین ابر می سوزد

که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست

چنین بهشت کلاغان و بلبلان خاموش

بهار نیست به باغی که باغبانش نیست

چه دل گرفته هوایی چه پا گرفته شبی

که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست

کبوتری که در این آسمان گشاید بال

دگر امید رسیدن به آشیانش نیست

ستاره نیز به تنهاییش گمان نبرد

کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست

جهان به جان من آن گونه سرد مهری کرد

که در بهار و خزان کار با جهانش نیست

 

                                              بهار بر دلهای بهاری مبارک

 

+ نوشته شده توسط شیرین در پنجشنبه 1388/12/27 و ساعت 11:27 قبل از ظهر |
اتاقم را دوست دارم. تنها جایی در این دنیا که در آن احساس آرامش می کنم و امنیت. اتاقی کوچک با دیوارهای بلند . اتاقی که مونس تمام لحظه های تنهاییم است. دیوارهایش تکیه گاه زندگیم هستند، آینه اش به حرفهایم گوش می دهد و  چراغی که درست در لحظه های تاریکی و ظلمت با اشاره ای از بالای سقف، نور کم جانش را به همه جا می تاباند . 

تنها روزنه من به دنیای بیرون پنجره ای است کوچک با پرده ای که نمی دانم چرا از اول کشیده بود. شاید چون نمی خواستم آرامشم را با کسی بیرون اتاق قسمت کنم، شاید می ترسیدم با دیدن دنیای بیرون دیگر احساس امنیت نکنم و یا از اصلا از رویارو شدن با دنیایی که نمی دانم چیست و چه می خواهد می ترسیدم.

روزی دستی رسید، دستی مهربان که روی پرده اتاقم نقاشی کشید. تصویری زیبا از بهار. درختان غرق در شکوفه و زمینی سبز و رودی پاک و زلال که حتی نوای آرامبخش آب آن را می توانستی بشنوی. دیگر می توانستم تصویری از دنیای بیرون را برای همیشه ببینم. برای دیدنش نیازی نبود حتی به پرده دست بزنم. بعد از رفتن آن دست مهربان ( و قبل از آنکه بتوانم بر انگشتان هنرمندش بوسه بزنم) ساعتها به آن تصویر خیره می شدم و از دیدنش لذت می بردم. دیگر دنیای بیرون را داشتم. بدون هیچ تلاشی برای به دست آوردنش. تنها غصه ام از دست دادن دستی بود که می توانست گاهی این تصویر را برایم دوباره از نو بیافریند.

کم کم به خودم جرات دادم تا پرده را کنار بکشم و پنجره را باز کنم. شاید دستهای دیگری هم باشند، مهربان تر و هنرمندتر. اما هنوز پنجره را کامل باز نکرده بودم که بادی سهمگین شروع به وزیدن کرد. بیرون خبر از دست و مهربانی نبود... پاییز بود و طبیعت بیمار و در حال احتضار. بسیار متفاوت از آنچه همیشه روی پرده دیده بودم. نقاشی روی پرده دروغ بود یا آنچه داشتم به چشم می دیدم؟ 

...نمی دانم چرا همه از دیدن برگ های زرد و بیمار که با درد از معبودشان وداع می کنند و در پایش می ریزند، لذت می برند و حتی عاشق فشردن پایشان بر اجساد آنها و شنیدن آخرین زجه های دردناکشان هستند. چه زیبایی است نهفته در این خشکی و بی حاصلی؟ در این رنگارنگی طبیعت که گواه بیماری اوست؟ می گویند :« پاییز بهاری است که عاشق شده است » !!   این چه عشقی است که به جای تزریق اکسیر حیات، جان را از بهار می گیرد و آن را فنا می سازد؟! .... باد تندتر و تندتر می وزد و با هر سیلی تکه ای از حیات را از طبیعت می گیرد. به زودی دل آسمان از اینهمه ظلم می ترکد و قطره های اشکش روی زمین جاری می شود. دستم را زیر باران می گیرم تا چشمهایم را بشویم شاید بتوانم جور دیگر ببینم اما آنچه روی دستم می نشیند برف است. برفی که سردیش دلم را می لرزاند. این لرزش دل با آنچه از دیدن تصویر زیبای بهار دیده ام تفاوت بسیار دارد. آن لرزش با دویدن خونی گرم در تمام وجودم همراه بود و این سرمایی است که تا مغز استخوانم نفوذ می کند. سرمای منزجر کننده ای که انگار هیچ چیز نمی تواند از تنم بیرون براندش. درختان، گیاهان، تمامی طبیعت آرام آرام به زیر برف سهمگین فرو می روند تا به خوابی بروند که بی شباهت به خواب مرگ نیست... بغضی گلویم را می فشارد. نمی دانم از مرگ طبیعت است یا از اینکه حس می کنم دیگر این بار و بعد از این زمستان، بهاری در راه نیست. طبیعت برای همیشه به خواب رفته است. دیگر امیدی در ریشه های درختان و گیاهان نیست تا دوباره در فصلی نو جوانه بزنند و شکوفه کنند.  

پنجره را می بندم و پرده را می کشم. نگاهی به تصویر روی پرده می کنم. دیگر زیبا نیست، شاید چون نمی توانم باورش کنم. حتی دیگر مطمئن نیستم آیا آفریننده آن دستی واقعی بود یا خیالی که روزی از ذهن خسته ام گذشت...

دیگر در اتاقم هم احساس امنیت نمی کنم. شبها صدای بادی که بیرون می وزد، خواب را از چشمانم می گیرد. ممکن است روزی آنقدر محکم بوزد که شیشه پنجره را بشکند؟ ای کاش هیچگاه پنجره را باز نکرده بودم....

+ نوشته شده توسط شیرین در شنبه 1388/11/24 و ساعت 0:44 قبل از ظهر |
هرچه به روز جمعه مورخ ۸/۸/۸۸ نزدیک می شدیم، بیشتر دلتنگ دوستانم می شدم. همکلاسی های قدیمی که ۸ سال بود آنها را ندیده بودم. گرچه با عده ای به صورت تلفنی تماس داشتم اما شدیدا مشتاق دیدارشان بودم. روز فارغ التحصیلی قرار گذاشته بودیم که ۸ سال بعد دور هم جمع بشویم. فکر نمی کردم که کسی این قرار را به خاطر داشته باشد اما این طور نبود...

 زمانی که یکی یکی بچه ها از راه می رسیدند، لحظه زیبا و به یاد ماندنی بود. بعضی ها آنقدر تغییر کرده بودند که نمی شناختمشان، بعضی ها درست مثل روزهای دانشکده بودند و حتی فردی هم که انگار همین دیروز از هم جدا شدیم، خونسرد و راحت بود( اگر خودش نداند، حتما بقیه می دانند چه کسی)

روز قشنگ و به یاد ماندنی بود. روزی که انگار همه عهد کرده بودیم تمام دغدغه ها و مشکلاتمان را فراموش کنیم و به یاد آن روزهای بیخیالی و خوشی، روزی شاد برای یکدیگر رقم بزنیم. روزی که دوباره دوستیمان را با هم تجدید کنیم و به امید دیداری دوباره در ۳/۳/۹۳ از هم جدا شویم .           

                                                      

  

+ نوشته شده توسط شیرین در شنبه 1388/08/23 و ساعت 6:30 بعد از ظهر |
انگار زمان برای یک لحظه متوقف شد، شاید هم برای همیشه. فقط آخرین کلماتی که بر زبان برادرم جاری شده بود در گوشم زنگ می زد. چندین و چند بار آن را در ذهنم تکرار کردم تا شاید معنای دیگری بیابم به جز آنچه از آن به دست می آمد. اما افسوس که نشد. شاید هم نتوانستم. مثل هزار کار دیگری که از پسش بر نیامده بودم. تا رسیدن به منزل که آن سوی دنیا بود و دوردست، بارها و بارها تمام اتفاقات چند روز گذشته را مثل قطعه های بهم ریخته یک پازل کنار هم گذاشتم تا به نتیجه ای برسم اما باز هم نتوانستم...

خانه، آن خانه همیشگی نبود. همه بودند و او نبود. میان آدمهایی که به سویم می آمدند به دنبالش می گشتم اما تنها صورتش را در قاب عکسی دیدم روی طاقچه. بقیه سیاه بود، لباسها، در و دیوار، زمین، آسمان و به ناگاه ...همه چیز...

صورتش آرام و معصوم است و مثل همیشه پاک. پاکی که نشانه ای است از خلوص و پاکی درونش. وقتی صورتش را می بوسم تمام خاطرات با او بودن برایم تکرار می شود. گمان نمی کردم رفتنش اینقدر آرام و ساده باشد. می خواهم بلند شوم و برای همه کسانی که او را نمی شناسند بگویم که او که بود و چه کرد. اما... دوباره همه چیز سیاه می شود.

نه به صدای نوحه سرا که از مظلومیت حسین می گوید گوش می دهم و نه جملات تسکین دهنده دیگران که دعوتم می کنند به صبور بودن و شاکر بودن. تنها به صورتش میان قاب عکس نگاه می کنم. انگار چشمانش را تنها به من دوخته است. نگاهش معنای خاصی دارد، درست مثل روزی که دوچرخه سواری را از او یاد گرفتم. وقتی متوجه شدم که پشت زین را رها کرده است، ترسان برگشتم و نگاهش کردم. یادم هستم با همین نگاه به من گفت: « وقتش رسیده که بدون کمک من رکاب بزنی. محکم باش و قوی. نگران نباش، درست است که دستم را از پشت زین برداشته ام اما تا همیشه از دور مراقب دوچرخه سواری ات هستم. »

حالا دیگر از او چند عکسی به جا مانده، حسرت همیشگی برای دیدار و یک دنیا از خاطره هایی که نه تکرار می شوند و نه به آنها افزوده می شود .... خاطراتی که گرچه آزارت می دهند اما هر روز تکرارشان می کنی تا فراموشش نکنی. چیزی درونم می گوید : « بگذار این تیغ تیزی که به جانت افتاده است، روحت را خراش دهد، آنقدر زخمت بزند تا تیزیش را از دست بدهد. زخمهای آدمی سرمایه اوست. سرمایه ات را با کسی قسمت نکن. داد و بیداد نکن، ساکت و صبور همه چیز را تحمل کن»

+ نوشته شده توسط شیرین در دوشنبه 1388/06/09 و ساعت 8:32 بعد از ظهر |

دوستی اولین واژه ای بود که از انسانیت به خاطر داشتم. اما چه افسوس که در خاطر داشتن رنگین کمان واقعیت را شبرنگ نمی کند. از خویش بریدگی ام را شبی ژرف می دانست که در طلسم تارش هر مفهومی گم می شود. پنبه ی سکوت می ریسیدم و لبخند تحویل می دادم. وقتی که سفالین کوزه ی وجودم را درهم می شکست و در حلقه های نفس شکن واژه های تندش برده وار زندانیم می کرد، گاهی بی امان به آغوش سپید گریه پناه می آوردم، های، های، چه فتنه هایی!

وقنی پنبه های پاک لبخندم را گردباد فریادش به آفاق مه آلود ناکجا می برد در پی اش به دشتهای پریاس آسمان نگاه گیج و ماتم  دوید. رعدی غریدن گرفت و طرح شوم وحشت در نگاهم بی مهابا بارش یافت. باور نمی کردم که مثل دریا موج موج عقده های تیره اش را به ساحل آرزوهایم می کوبید.

-          پنبه هایم کو ؟... صدای هق هق بارشم در میان کوهساران پیچید... خنده هایم کو ؟ ...

در غاری متروک تنم می لرزید. سپید موی دستی به گیسوانش فروبرد. نمی دانم شاعر بود یا بی گناه، اما لبریز بود دستهایش از عطر ماه، آنگاه که از پیشانیم گذر کرد. لب بسته و زانو لرزان ... باور نمی کنم روشنایی را، این پیشانی منست که می درخشد؟

دست خالی بازگشتم، آن شب نان حسرت به دندان کشیدم و با اشک خوابیدم، چه خیال انگیز بودم وقتی که مرا آکنده از ماه تاب می دیدند. هنگامی که شاه وار از خویش می خواندنم و من بازو گشوده در انتظار صبح صادق ثانیه شماری می کردم و او چه حسرت بی پروازی بر دلش نشست. نیم خفته بودم که ضحاک وارد شد، از همان غار آمده بود.

او بود.

او که لبخندم را دزدیده بود.

و من که روزی نامم شبی ژرف بود همکنون در آغوش شهزاده ی صبح بودم،  نه در پی پنبه های سپید لبخندم، که گرمای نسیم نفس های صبح، لطیف و نرم در دلم جاری بود.

+ نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه 1388/01/10 و ساعت 4:44 بعد از ظهر |