تبليغاتX
شبی از شبها - کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها ؟

شب است. شبی طولانی به بلندای شب یلدا و تاریک به سیاهی آسمانی که خدا چراغ ماه را برای همیشه از آن گرفته باشد. چادر سیاه شب کشیده بر سر، این منم رانده شده به یک جاده خلوت و سکوتی وهم انگیز... از کجا آمده ام ؟ به کجا می روم ؟ نمی دانم. تنها می دانم که همچون صدور فرمان « کن فیکون » در لحظه ای محکوم شده ام به رفتن. رسیدن را نمی دانم که تاریکی این جاده نشانی از آن نمی دهد. چشم دوخته ام به کورسویی که از دوردست ها می تابد. نور ضعیف و کم سویی که گهگدار می میرد و دوباره جان می گیرد.

لحظه ای وسوسه می شوم برای توقف؛ توقفی همیشگی. چرا طی طریق کنم در مسیری که نه ابتدای آن را می دانم و نه انتهای آن ؟ شاید این نور هم سرابی بیش نباشد و این شب و جاده، تنها کابوسی هولناک که ذهنم را بیمار ساخته است. کاش برگردم تا بلکه به آغاز برسم. پایم سست میشود و قدمهایم کند...

اما ... خدایا چه رازی است در این جاده، این سیاهی که اینگونه مرا به خود می خواند. گویی سحرم می کند. وادارم می کند به ادامه دادن... زمزمه ای مبهم زیر گوشم می خواند : « توقف ؟ به همین سادگی ؟ برو، ادامه بده ! پایان شیرین در انتظار راهنوردانی است که از سیاهی و سختی نهراسند. شاید پس از این پیچ آبادی ببینی. این سایه کوچک و لرزان که از دور به چشم می خورد، شاید سایه مسافری باشد، رهگذری، کسی که بتوان با او کلامی گفت از این سفر طولانی. کسی چه می داند که پشت این کوه بلند یا پس از گذر از این پل چه انتظارت را می کشد؟ شاید دیگر این جاده اینگونه سیاه، ساکت و ظالم نباشد. امید آنکه این نور خفیف که سوسوکنان علامتت میدهد، شعله گرم آتشی باشد که بتوان لحظه ای کنارش آرمید.»

 کسی چه می داند؟ شاید این جاده زمانی به جایی ختم شود و یا خورشید روزی از پشت این کوههای سرد و سخت طلوع کند و مرا از این سیاهی ابدی نجات بخشد. قسم به دستان گرم و مهربانش که آن روز قدر پرتوهای زندگی بخشش را هزاران بار بیشتر خواهم دانست و به شکرانه طلوعش بارها و بارها بر خاک همین جاده بوسه خواهم زد.

 آری شاید رفتن همیشه رسیدن نباشد اما برای رسیدن همیشه باید رفت.
+ نوشته شده توسط شیرین در جمعه 1390/09/25 و ساعت 5:35 بعد از ظهر |