دریا طوفانی است. موجها خود را دیوانه وار به ساحل می کوبند. عاقلان منعم کرده اند از شنا کردن؛ اما من محو تماشای این دریای خروشانم. گیرا و جذاب است ! جوش و خروشش برایم چونان نغمه ی زیبای زندگی است. نمی دانم تشنه ی هیجان و لمس دستان سهمگین این امواجم یا در خود توانی می بینم برای رویارویی و مبارزه که آرام آرام به سمتش می روم. گاهی ندایی از عقل برمی خیزد تا بازم دارد از نزدیک شدن اما من آن را در نطفه خاموش می کنم. آنچنان مسحور خروشش دریا شده ام که جز او انگار چیزی نمی بینم. دریا مرا به سوی خود می خواند و من پیش می روم. قصدم فرورفتن در آب نیست که شنا نمی دانم، تنها به آب تنی در آن راضی ام. مگر نه آنکه برای خیس شدن باید دل به دریا زد ؟! باید پیش رفت و ..پیش می روم. هر قدم که برمیدارم با خود می گویم دیگر جلوتر نمی روم اما انگار از جایی به بعد این دریاست که با تمام قدرتش مرا به سمت خود می کشاند، دیگر اختیاری از خود ندارم، مسخ شده به جلو می روم..

برای لحظه ای اتفاق می افتد، قبل از آنکه توان انجام کاری داشته باشم، زیر پایم خالی می شود. به هیچ چیزی نمی توانم دست بیاویزم، معلق میان آب؛ امواج خروشان دریا این بار بسان کوسه های خون آشام دوره ام کرده اند و میخواهند مرا به قعر خود فرو ببرند. به عقب نمی توانم برگردم و توان مبارزه با این امواج را هم ندارم. دست و پا زدنم بی فایده است. هرچه تلاش می کنم بیشتر فرو می روم. تنها تلاش می کنم سرم را از آب بیرون نگه دارم تا خفه نشوم. من نه شنا می دانم و نه دست و پنجه نرم کردن با این امواج را؛ میان این دریای طوفانی چه می کنم ؟! فریاد می کشم : کمک ! کمک ! اما چونان شعر نیما آدمیانی که بر ساحل نشسته اند خرم و خندان یا صدای مرا نمی شنوند و یا برایشان مهم نیست که اینجا یک نفر دارد می سپارد جان !!

راستی تو کجایی ؟ چرا تو به کمکم نمی آیی ؟ منتظری تا صدایت کنم ؟ که از تو کمک بخواهم ؟ تو که از آدمیان نشسته بر ساحل از من نزدیک تری ؟! هر جا اگر هیچ کس و هیچ چیز نباشد تو هستی. یادم می افتد به حکایت آن کوهنورد که اگر به تو ایمان داشت و ریسمان را پاره می کرد، سقوط نمی کرد، نجات می یافت... در واپسین لحظه ها چشمانم را می بندم و می گویم همه چیز را به تو می سپارم، نجاتم بده !  دست از تلاش برمیدارم، آرام ... سبک ... دست و پا نمی زنم و صبر می کنم تا ببینم این موجهای لعنتی از جانم چه می خواهند.. فرو می روم، آرام، آرام .. و تو هیچ کاری نمی کنی. بدنم را ساکن و ثابت گرفته ام، خودم را رها کرده ام در آغوش دریا و در دستان تو. در دلم نام تو را به گریه صدا می زنم و عاجزانه در واپسین لحظه های عمرم از تو کمک می خواهم.... و تو هیچ کاری نمی کنی. می ترسم... این بار نه از غرق شدن که شاید قسمت من و خواست تو همین بوده و این دریا تنها سربازی است که فرمان فرمانده اش را اجرا می کند... از این می ترسم که نه جانم که  ایمانم را از دست بدهم. تنها تلاشی که می کنم برای حفظ آخرین ذرات باور من به توست. در آب فرو می روم، سرم را بالا نمی گیرم، اجازه می دهم این گرداب هایل مرا به درون خود بکشد، نه مقاومتی و نه حتی گلایه ای! کم کم نفس کم می آورم، دهانم را باز می کنم و هجمه آب دریا با طعم تلخ و شورش را می چشم، مرگ کنارم ایستاده است، این بار از تو به من نزدیک تر !! چشمانم بسته می شود و نفس هم نمی کشم....

ناگاه انگار از آب بیرون می کشی ام . با چشم برهم زدنی مرا گوشه ساحل پرتاب کرده ای. باور نمی کنم، باور نمی کنم... نجات یافته ام ! چشمانم باز نمی شود، هنوز نمی توانم نفس بکشم. محکم اما مهربان چند ضربه ای به پشتم می زنی تا باقی مانده آب را از وجودم بیرون بریزم. آه... نفس می کشم. نفسهایم بریده بریده است و سرفه امانم نمی دهد. شوری آب دریا تمام وجودم را سوزانده است. سرفه ام قطع نمی شود و با هر بار نفس کشیدن درد شدیدی در سینه ام احساس می کنم. سعی می کنم سوالی که ذهنم را درگیر کرده به زبان بیاورم اما از شدت سرفه نمی توانم. ذهنم را میخوانی چون قبل از آنکه قادر باشم کلمات را به زبانم بیاورم درست در چشمانم زل می زنی و می گویی : « باید پیش از نجات یافتن، طعم غرق شدن را می چشیدی تا دیگر به دریای طوفانی نزدیک نشوی، حتی برای آب تنی ... »